دختري يتيم از آل محمد در شام

محمدامین پورامینی
فراز و خرابه شام
پس از انتقال اهلبيت به شام، ايشان را در ويرانهاى جاى دادند كه موجب وارد آمدن اذيتهاى فراوان به ايشان شد. عموم محدّثان و تاريخ نگاران از اين مكان به عنوان مكانى ياد ميکنند كه تغييراتي را در پوست بدن ايشان پديد ميآورد، سخنان برخى از ايشان را در اين زمينه مىآوريم:
۱. شيخ صدوق (م 381 ق) به سندش از فاطمه بنت على(س) نقل مىكند:
«ثمّ انّ يزيد ـ لعنة الله عليه ـ أمر بنساء الحسين(ع)، فحبسن مع علىّ بن الحسين(ع) فى مجلس لايكنّهم من حرّ و لاقرّ، حتّى تقشرت وجوههم1؛ يزيد دستور داد تا زنان كاروان حسينى را همراه على بن حسين در زندانى جاى دادند كه آنان را از گرما و سرما حفظ نمىكرد؛ تا آنجا كه پوست صورت ايشان دگرگون شد».
2. قاضى نعمان (م 363 ق) پس از ذكر گريه نمايشى يزيد مىنويسد:
«و قيل انّ ذلك بعد أن أجلسهنّ فى منزل لا يكنّهنّ من برد و لا حرّ، فأقاموا شهراً و نصف، حتّى اقشرّت وجوههنّ من حرّالشّمس، ثمّ أطلقهم2؛ گفته شده: اين كار يزيد (گريه نمايشى او) پس از زمانى بود كه او ايشان را در منزلى جاى داد كه آنان را از سرما و گرما محافظت نمىکرد. آنان يك ماه و نيم در اين وضع به سر بردند، تا آنكه پوست صورت ايشان از حرارت خورشيد كنده شد و پس آن گاه اقدام به آزادى ايشان کرد».
۳. ابن نما (م 645 ق) مىنگارد:
«واسكن فى مساكن لاتقيهنّ من حرّ و لا برد، حتّى تقشّرت الجلود، و سال الصّديد3؛ و آنان را در جاهايى قرار دادند كه ايشان را از گرما و سرما نگاه نمىداشت؛ تا اينکه كه پوستها كنده و خون جراحات بدن سرازير شد».
4. سيد بن طاووس (م 664 ق) مىنويسد:
«ثمّ أمر (يزيد) بهم الى منزل لا يكنّهم من حرّ و لا برد، فأقاموا فيه حتّى تقشّرت وجوههم4؛ يزيد دستور داد تا آنان را در منزلى جاى دادند كه ايشان را از گرما و سرما محافظت نميکرد و آنان در آنجا اقامت داشتند؛ تا آنكه صورتشان پوست انداخت».
نيز همين مضمون را سيد محمد بن ابىطالب آورده است.5
از برخى روايات استفاده مىشود كه آن مكان به قدرى ويران بود كه خطر زير آوار قرار گرفتن اهل بيت را به همراه داشت.
صاحب بصارالدّرجات از امام صادق(ع) روايت مىكند كه وقتى امام زينالعابدين(ع) و همراهان را در آن خانه جاى دادند، بعضى از آنان گفتند: ما را در اينجا جاى دادند تا بر سرمان خراب شود، و ما كشته شويم.6
و همين مضمون را ابن شهرآشوب نيز آورده است.7
طبرى (امامى) از امام صادق(ع)چنين روايت مىكند:
«أُتى بعلى بن الحسين(ع)الى يزيد بن معاوية و من معه من النّساء أسرى، فجعلوهم فىبيت و وكّلوا بهم قوماً من العجم لا يفهمون العربيّة، فقال بعض لبعض: انّما جعلنا فىهذا البيت ليهدم علينا، فيقتلنا فيه، فقال على بن الحسين(ع) للحرس بالرّطانة8: تدرون مايقول هؤلاء النّساء؟ يقلن كيت و كيت، فقال الحرس: قد قالوا انّكم تخرجون غداً و تقتلون! فقال علىّ بن الحسين(ع): كلاّ، يأبى اللّه ذلك، ثمّ أقبل عليهم يعلّمهم بلسانهم9؛ على بن حسين(ع) و زنان همراه را در حال اسارت به نزد يزيد آوردند و آنان را در خانهاى قرار دادند و عدهاى از عجم (روميان) را كه آشنايى با زبان عربى نداشتند، به نگهبانى واداشتند. برخى از اسيران اهلبيت رو به برخى ديگر کردند و گفتند: ما را در چنين خانهاى جاى دادهاند تا بر سر ما خراب گردد و ما در زير آوار كشته شويم. حضرت على بن حسين(ع) رو به نگهبانان کرد و با زبان رومى از ايشان پرسيد: آيا مىدانيد كه اين زنان چه مىگويند؟ آنان چنين مىگويند (و آن حضرت سخنانشان را نقل کرد!) نگهبانان گفتند: به ما گفتهاند كه شما را فردا از اينجا بيرون آورده و خواهند كشت! حضرت على بنحسين(ع) فرمود: نه، هرگز چنان نخواهد شد و خداوند نخواهد گذاشت كه چنان كنند. آنگاه رو به ايشان کرد و با زبان ايشان به آموزش آنها پرداخت.
از مجموعه مطالبى كه گفته شد، چند مطلب برداشت مىشود:
1. يزيد به قصد وارد آوردن فشار روحى و جسمى، اهلبيت(ع) را در جايى بسيار نامناسب قرار داد كه به هيچ وجه ايشان را از گرماى روز و سرماى شب محافظت نکند. اثر گرما بر بدن مطهر ايشان نمايان شد؛ به نحوى كه پوست چهره ايشان دگرگون و خشك گرديد و كنده شد، و از آنجا كه آنان در اين مكان تحت نظر بودند، در واقع آنجا برايشان زندان بود.
2. يزيد قصد كشتن حضرت امام سجادّ(ع) و چه بسا ديگر اسيران را داشت؛ همان طور كه از اين روايت و ديگر روايات فهميده مىشود، ولى تغيير شرايط سياسى و اجتماعى، به واسطه سبب حضرت امام زين العابدين(ع) و حضرت زينب(س) و ديگر اسيران اهلبيت: مانع از اجراى اين نقشه شد كه همه اينها با اراده الهى انجام پذيرفت تا حجّت خداوند محفوظ ماند و سلسله حجّتهاي الهى استمرار يابد.
3. حضرت امام زين العابدين(ع)، با آنكه در شرايط دشوار به سر مىبرد، از فرصت استفاده کرد و با زبان رومى اقدام به تعليم و آموزش نگهبانان رومى ـ كه از حقايق دين و واقعيتهاى روز چيزى نمىدانستند ـ کرد.
رقية بنت الحسين(س)
یکی از مشکلات موجود در تاريخ به دست آوردن خبر در مورد رقية بنت الحسين(س) است كه ماجرايى بس حزنانگيز دارد.
قديمىترين منبعى كه در اين زمينه در دست است، كتاب كامل بهايى اثر شيخ عمادالدين حسن بن على بن محمد بن على طبرى آملى است. او كه از معاصران خواجه نصير طوسى است، كتاب را به دستور وزير بهاءالدّين محمد، فرزند وزير شمس الدين جوينى صاحب ديوان و حاكم اصفهان در دولت هولاكوخان نگاشته است و از اين رو، به كاملبهايى شهرت يافته است. نام ديگر اين كتاب كامل السّقيفه است. اين كتاب در دو جلد و در مدت دوازده سال نگارش يافته و تاريخ پايان تأليف كتاب، سال 675 ق است. مؤلّف اين كتاب آثار ديگرى چون: مناقب الطّاهرين، معارف الحقائق و اربعين البهائى از خود به يادگار گذاشته است.10 از مجموعه اين آثار به خوبى مىتوان فهميد كه وى دانشمند شيعى و تاريخ نگارى متعهّد است.
عماد الدّين طبرى نيز ماجرا را به نقل از كتاب الحاويه نقل مىكند كه متأسّفانه اثرى از اين كتاب در دست نيست.
وي مىنويسد:
«در حاويه آمد كه زنان خاندان نبوّت در حالت اسيرى، حال مردان كه در كربلا شهيد شده بودند بر پسران و دختران ايشان پوشيده مىداشتند و هر كودكى را وعدهها مىدادند كه پدر تو به فلان سفر رفته است، باز مىآيد؛ تا ايشان را به خانه يزيد آوردند؛ دختركى بود چهار ساله. شبى از خواب بيدار شد و گفت: پدر من حسين كجاست؟ اين ساعت او را به خواب ديدم سخت پريشان. زنان و كودكان جمله در گريه افتادند و فغان از ايشان برخاست. يزيد خفته بود، از خواب بيدار شد و حال تفحّص كرد. خبر بردند كه حال چنين است، آن لعين در حال گفت كه بروند و سر پدر او را بياورند و در كنار او نهند. ملاعين سر بياورده و در كنار آن دختر چهار ساله نهادند. پرسيد: اين چيست؟ ملاعين گفت: سر پدر تو است. آن دختر بترسيد و فرياد برآورد و رنجور شد و در آن چند روز جان به حق تسليم كرد».11
از نقل طبرى استفاده ميشود كه امام حسين(ع) دخترى چهار ساله داشت كه در فراق پدر، در شام پرپر گرديد؛ ولى از نام او سخنى به ميان نيامده است و تاريخ نگاران پس از او نيز اين جريان جانگداز را با اختلافى اندك و برخى اضافات كه به زبان حال مىنمايد، در كتابهاى خود آوردهاند:
1. ملاحسين كاشفى سبزوارى (م910ق) در كتاب روضة الشهداء12 به نقل از كتاب كنزالغرائب؛
2. شيخ فخرالدّين طريحى نجفى (م1085ق) در كتاب المنتخب؛13
3. سيد محمدعلى شاهعبدالعظمى (م1334ق.) در كتاب الايقاد؛14
4. شيخ محمد هاشم بن محمد على خراسانى (م1352ق) در كتاب منتخبالتّواريخ؛15
۵. شيخ عباس قمى (م1359ق) در كتاب نفسالمهموم16 و منتهىالآمال؛17
6. شيخ محمد مهدى حائرى مازندرانى در كتاب معالىالسبطين؛18
برخى از ايشان نام «رقيه» را نيز ذكر کردهاند. شيخ محمد هاشم خراسانى در ضمن شمارش بانوان اسير مىگويد:
«التاسعة: آن دخترى است كه در خرابه شام از دنيا رحلت فرموده، و شايد اسم شريفش رقيه بوده و از صباياى خود حضرت سيدالشّهدا(ع) بوده؛ چون مزارى كه در خرابه شام است، منسوب است به اين مخدّره، و معروف است به مزار «ست رقيّه».19
سيد محمدعلى شاهعبدالعظمى در الايقاد آورده است:
«امام حسين(ع) را دخترى بود كودك كه مورد علاقه وى بود و او نيز به پدر عشق مىورزيد. گفته شده است كه نام وى رقيه و عمر وى سه سال بود. او كه با اسيران در شام به سر مىبرد، در فراق پدر شبانه روز گريه مىكرد و به او مىگفتند كه پدرت در سفر است.20 تا آنگاه كه شبى او را در خواب ديد. وقتى كه بيدار شد، به گريه شديدى افتاد و مىگفت: پدرم را و نور چشمانم را بياوريد! اهلبيت(ع) هرچه كردند كه او را آرام كنند، اثرى نبخشيد، و بر گريه و زارى او اضافه گرديد و در اثر گريه او، غم و اندوه اهلبيت شعلهور گرديد، و آنان نيز به گريه افتادند. بر صورت خود زده و خاك بر سر خود ريخته و موها را پريشان ساختند. صداى ناله و گريه از هر سو برخاست، يزيد ناله و گريه ايشان را شنيد و گفت: چه خبر شده است؟ به او گفتند كه دختر كوچك حسين، پدر را در خواب ديده است، از خواب برخاسته و او را طلب مىكند و گريه و فرياد برآورده است. يزيد گفت: سر پدر را برايش ببرند و در برابرش قرار دهيد تا آرام گيرد! چنان كردند و سر بريده را در حالى كه در ميان طبقى سر پوشيده نهاده بودند، در برابر وى قرار دادند. او كه طبق را ديد (فكر كرد برايش غذايى آوردهاند) گفت: من پدرم را مىخواهم، نه غذا! گفتند: پدرت در آنجاست. پارچه را از روى آن برداشت، سرى را ديد. گفت: اين سر از آنِ كيست؟ گفتند: سر پدر تو است. سر را برداشت و به سينهاش چسباند و گفت: پدرم! چه كسى تو را با خون سرت خضاب كرد؟ بابا! چه كسى رگهايت را بريد؟ پدرم! چه كسى مرا در كودكى يتيم ساخت؟!... آنگاه لبها را بر لبهاى پدر نهاد و گريه سر داد، تا از حال رفت. وقتى او را تكان دادند، ديدند كه قالب تهى كرده است و جان به جان آفرين تسليم نموده است. نالههاى اهلبيت(ع) از هر سو به آسمان برخاست...».21
اين جريان به همين شكل بر سر زبانهاست. سيد شاهعبدالعظيمى آن را از كتاب عوالم و همين مضمون را شيخ طريحى و به نقل از او شيخ مهدى مازندرانى آورده است. گرچه چنين مطلبى در عوالم بحرانى يافت نشد، ولى ممكن است مقصود از عوالم كتاب ديگرى باشد. در هر صورت، اينجا چند سؤال مطرح است:
1. امام حسين(ع) چند دختر داشت؟
2. آيا امام حسين(ع)دخترى به نام «رقيه» داشته است؟
3. آيا امام حسين(ع) نام «رقيه» را بر زبان جارى ساخته است؟
4. چند «رقيه» در كربلا وجود داشتهاند؟ و احتمالات مسئله كدام است؟
5. آيا به جز نقل و روايت، دليل ديگري هم براي اين ادعا در دست است؟
در ادامة اين مقاله، به دو پرسش اول، پاسخ ميگوييم.
1. حضرت امام حسين(ع) چند دختر داشت است؟
سه قول در اين مسئله وجود دارد:
الف) دو دختر: شيخ مفيد براى ايشان تنها دو تن را به عنوان دختران آن حضرت ياد كرده كه آن دو نيز «فاطمه» و «سكينه»اند.22 عدهاى23 هم با شيخ مفيد موافقت کردهاند؛ ولى شيوه تاريخ نگارى ايشان بر اهل فن پوشيده نيست.
ب) سه دختر: در برخى از كتابها سه دختر براى آن حضرت ذكر شده است.
طبرى امامى مىنويسد:
«و له من البنات زينب، و سكينة و فاطمة24؛ دختران او زينب و سكينه و فاطمهاند».
ابن شهرآشوب25، خصيبى26، ابن خشّاب27 و شيخ محمد الصبّان، نيز چون او آوردهاند.
ج) چهار دختر: شيخ كمال الدين محمد بن طلحه شافعى (م652 ق)28 در كتاب مطالب السّؤول فى مناقب آلالرّسول به وجود چهار دختر براى آن حضرت تصريح کرده و حتى بر آن، ادعاى شهرت نيز نموده است و مىنويسد:
«كان له - أى للحسين(ع) - من الاولاد ذكور و اناث عشرة، ستّة ذكور، و أربع اناث، فالذّكور: علىالاكبر، علىّ الاوسط و هو سيّدالعابدين...، و علىالاصغر، محمد، عبداللّه و جعفر. فامّا علىّ الاكبر فانّه قاتل بين يدىّ أبيه حتّى قتل شهيداً. و امّا علىّ الاصغر جاءه سهم و هو طفل فقتله... و قيل: انّ عبداللّه ايضاً قتل مع ابيه شهيداً. و امّا البنات: فزينب، سكينة و فاطمة. هذا هوالمشهور، و قيل: بل كان له اربع بنين و بنتان، و الاوّل أشهر29؛ آن حضرت داراى ده فرزند پسر و دختر بود كه شش تن ايشان پسر و چهار تن دختر بودند. پسران عبارتاند از: علىاكبر، على اوسط - كه همان سيّدالعابدين(ع) است - علىاصغر، محمد، عبداللّه و جعفر. علىاكبر در برابر چشم پدر به ميدان جنگ رفت تا به شهادت رسيد. علىاصغر نيز در حالى كه كودكى خردسال بود، تير به او اصابت کرد و شهيد شد... و گفته شده است كه عبداللّه نيز با پدرش به شهادت رسيد. و اما دختران عبارتاند از: زينب، سكنيه و فاطمه. و اين قول مشهور است. و گفته شده است كه آن حضرت داراى چهار پسر و دو دختر بوده است، ولى قول اوّل مشهورتر است».
ابن صبّاغ مالكى نيز آن را نقل كرده و مىنويسد:
«قال الشيخ كمال الدين بن طلحة: كان للحسين(ع) من الاولاد ذكوراً و اناثاً عشرة، ستّة ذكور و أربع اناث، فالذّكور علىّ الاكبر، علىّ الاوسط و هو زين العابدين، و علىالاصغر، محمد، عبداللّه و جعفر... و اما البنات فزينب و سكينة و فاطمة، هذا قول مشهور؛30 شيخ كمال الدين بن طلحه مىگويد: حضرت حسين(ع) داراى ده فرزند پسر و دختر بود كه شش تن از ايشان پسر و چهار تن دختر بودند. پسران عبارتاند از: علىاكبر، علىاوسط ـ كه همان زينالعابدين(ع)است - على اصغر، محمد، عبدالله و جعفر...، و دختران: زينب، سكينه و فاطمه بودهاند، و اين قول مشهور است. علامه اربلى نيز چون او آورده است».31
طبق اين قول كه ادعاى شهرت بر آن شده است و عدهاى از بزرگان تاريخ چون علامه اربلى در كشف الغمّة و ابن صباغ مالكى در الفصول المهمّة نيز آن را نقل كرده و رد نکردهاند، آن حضرت داراى چهار دختر بوده است كه تنها به نام سه تن از ايشان تصريح شده است و نام چهارمين دختر مجهول مانده است.
2. آيا امام حسين(ع) دخترى به نام «رقيه داشته است؟
در پاسخ سؤال اوّل گفتيم وقتى كه دختران آن حضرت به دو نفر منحضر نيست و بنا بر قولى كه ادعاى شهرت بر آن شده بود، آن حضرت چهار دختر داشتند كه به نامهاى سه تن از ايشان (زينب، سكينه و فاطمه) تصريح شده است. از اين رو، احتمال مىرود كه چهارمين دختر آن حضرت همين دخترى باشد كه در زبان مردم به نام «رقيه» معروف شده است.
پىنوشتها
1. امالى الصدوق، ص 231، مجلس 31؛ ص 243؛ بحارالانوار، ج 45، ص 140.
۲. شرح الاخبار، ج 3، ص 269
3. مثيرالأحزان، ص 102.
4. اللهوف، ص 219.
5. تسلية المجالس، ج 2، ص 396.
۶. بصائرالدّرجات، ج 1، ص 338؛ بحارالانوار، ج 45، ص 177 / 28.
۷. المناقب آل ابىطالب(ع)، ج 4، ص 145.
8. الرّطانة عند أهل المدينة، الرّومية؛ (بصائرالدّرجات، ص 338).
9. دلائل الامامة، 204، ص 125.
10. الذريعه، ج 17، ص 252 و 255.
11. كامل بهايى، ج 2، ص 179.
12. روضة الشهداء، ص 484.
۱۳. المنتخب للطّريحى، ج1، ص136، مجلس7، باب 2.
۱۴. الايقاد، ص 179.
15. منتخب التواريخ، ص 299.
16. نفس الهموم، ص 416 از كامل بهايى.
17. منتهىالآمال، ص 510.
18. معالىالسبطين، ج 2، ص 170.
19. منتخبالتّواريخ، ص 299.
20. مقصود سفر آخرت بود.
21. الايقاد، ص 179؛ معالى السبطين، ج2، ص170.
22. الارشاد، ج 2، ص135؛ كشف الغمه، ج2، ص249؛ بحارالانوار، ج 45، ص328؛ عوالم (امام حسين)، ص 637.
23. تاج المواليد (چاپ شده در المجموعة النفيسة)، ص 34؛ حافظ عبدالعزيز بن الاخضر (م 611 ق) بحارالانوار، ج 45، ص 331.
24. دلائل الامامة، ص 181.
25. المناقب آل ابىطالب(ع)، ج 4، ص 77.
26. الهداية الكبرى، ص 202.
27. كشف الغمة، ج 2، ص 39.
۲۸. اسعاف الراغبين (چاپ شده به همراه نورالابصار)،ص 195؛ احقاق الحق، ج 11، ص 451.
29. وى از بزرگان فقه، حديث، تاريخ، ادبيات و سياست مورد احترام مورخان فريقين است كه سخن برخى از ايشان را مىآوريم:
ابوشامة (م 665 ق) كه از معاصران وى بوده در ذيل الرّوضتين، ص 188 مىنويسد: «... و كان فاضلاً عالما».
اربلى (م692 ق) در كشف الغمّه، ج 1، ص 53 مىنويسد: «و كان شيخاً مشهوراً و فاضلاً مذكوراً... و حاله فى ترفّعه و زهده و تركه و زاره الشّام و انقطاعه و رفضه الدّنيا حال معلومة قرب العهد بها، و فى انقطاعه عمل هذا الكتاب - مطالب السّؤول - و كتاب الدّائرة، و كان شافعى المذهب من أعيانهم و رؤساهم».
صفدى در الوافى بالوفيات، ج 3، ص 76، مىنگارد: «... و كان صدراً معظّماً محتشماً...»
و در العبر، ج 5، ص213 چنين آمده است: «... و كان رئيساً محتشماً و بارعاً فىالفقيه و الخلاف، ولى الوزارة ثمّ زهد و جمع نفسه...».
ابن كثير در البداية و النهاية، ج 13، ص186 چنين آورده است: «... كان عالماً فاضلاً».
ابن قاضى شهبة در طبقات الشّافعية، ج2، ص153 چنين نگاشته است: «تفقّه و شارك فىالعلوم و كان فقيهاً بارعاً عارفاً بالمذهب و الاصول و الخلاف... سمع الحديث و حدّث ببلاد كثيرة... قال السّيّد عزّالدين: افنى و صنّف و كان أحد العلماء المشهورين و الرّؤساء المذكورين».
در همان كتاب، ص 503 نيز آمده است: «... كان اماماً بارعاً فىالفقه و الخلاف عالماً بالاصلين رئيساً كبيراً معظّماً...».
يافعى در مرآة الجنان در وفيات سال 652 ق، مىنويسد: «... المفتى الشّافعى، و كان رئيساً محتشماً بارعاً فىالفقه و الخلاف».
ابن الفوطى در تلخيص مجمع الآداب، ج5، ص255 شماره 515 آورده است: «... كان عارفاً بفنون كثيرة من المذهب و الاصول و الفرائض و الخلاف و التفسير و النّحو و اللّغة و التّرسّل و نظم الشّعر...»
ابن المعاد در شذر الذّهب، ج 5، ص259 مىنگارد: «... المفتىّ الرّجال... و أحد الصّدور و الرّؤساء المعظمين... و تفقّه فبرع فىالفقه و الاصول و الخلاف...»
30. مناقب السّؤول فى مناقب آل الرّسول، ج 2، ص 69.
31. الفصول المهمّة، ص 199.
از فراق یار گفتم واز خود نگفتم
از فراق یار گفتم واز خود نگفتم
عنایت حضرت فاطمه زهرا (ع)
محمدامین پورامینی
شش سال بود که بیمار وزمینگیر شده بود، بر اثر اصابت چیزی سنگین به کمر سه تا از مهره های کمرش خورد شده بود، ومعالجات پیوسته وپر هزینه بی فایده. پای راستش به دلیل پرس شدن عصب سیاتیک کاملا بی حس شده، وانجام عمل جراحی ریسکی خطرناک بود، که سرانجام پزشکان ومتخصصان به این نتیجه رسیدند که انجام عمل به صلاح نیست، چون نتیجه آن قابل پیش بینی بود: قلج کامل ویا چه بسا احتمال مرگ.. برای تقویت روحیه وایجاد امید وآرامش تنها توصیه به انجام فیزیوتراپی طولانی مدت کردند، که آن هم مشکلات خود را داشت، از آنجایی که پا حس نداشت منجر به ایجاد سوختگی پوست وتاول زدن میشد.
این بیمار خانمی از بستگان ما بود به نام ز- ن ، همسر آقای م - م ط ، که با صبر واستقامتی مثال زدنی توأم بود، البته اینها قسمتی از بیماریهای وی بود.
برخی از پزشکان تصریح کردند که کاری از دست ما برنمی آید، اگر جایی دیگر سراغ دارید خود بروید.
در سال ۱۳۸۵ با سختی هرچه تمامتر توفیق سفر کربلا همراهشان شد، به برکت توسل به حضرت سید الشهدا علیه السلام برخی از ناراحتی او از جمله مشکل تنفسی برطرف گردید، واین مایه خوشحالی همه گردید.
به ایران بازگشت، ولی باز مشکل عمده مسئله ناتوانی راه رفتن وبی حسی پا بود، که برخی پزشکان گفته بودند که باید با آن ساخت، وراه حلی ندارد.
روز ۱۶/۱/۸۶ شمسی برابر با ۱۶ ربیع الاول ۱۳۲۸ قمری بود که زنگ تلفن زده شد، یکی از بستگان آن سوی خط بود که با گریه میگفت : میگویند فلانی شفا گرفته، برویم ببینیم چه خبر شده است.. من خبر را درست نگرفتم، جور دیگری تفسیر کردم، همسرم گفت: مگه چه خبر شده؟ برای آنکه شوکی ایجاد نشود گفتم: میگویند فلانی حالش به هم خورده ، او را به بیمارستان برده اند !
چیزی نگذشت که باز تماسها تکرار شد، چه می شنوم، خبری عجیب وشگفت، نه گویا کرامتی صادر شده، واین کرامت از اهل کرامت عجبی نیست، گویا درست می شنوم، بیمار شفا گرفته است.
به سوی منزل او رهسپار شدم، در کمال ناباوری او را ایستاده بر پای خود دیدم ، سالها بود که وی را بر روی بستر، ویا تکیه زده بر دستان دگر دیده بودم، خدای را شکر گفته وبه وی تبریک گفتم.
بعد این جریان را بازگو نمود: صبح ۱۶/۱/۸۶ که همه از خانه بیرون رفته بودند من به استراحت پرداختم، چون شب قبل من از ناراحتی پا خوابم نبرده بود، اگر تا پیش از آن شب ناراحتی من از یک پا بود، آن شب آن درد در هردو پا بود، به طوری که خواب را از چشمم ربوده، صبح فرصتی بود که به خواب روم، حدود ساعت هفت ونیم صبح بود که در عالم خواب خود را بین الحرمین مدینه بین حرم حضرت رسول خدا (ص) وحرم بقیع دیدم، همزمان در همان لحظه خود را بین الحرمین کربلا بین حرم حضرت امام حسین وحرم حضرت ابا الفضل دیدم ، اینها همه یکجا جمع شده بود، سوار ویلچر بودم، به قصد دعا برای ظهور حضرت مهدی (ع) ورفع گرفتاریهای برخی مردم وآشنایان به طرف حرم پیامبر حرکت کردم، وقصد داشتم پس از زیارت حرم نبوی به سمت حرم حسینی روم، وآنجا هم فرج آقا را بخواهم، به سمت حرم پیامبر حرکت کردم که ناگهان هاله ای از نور را دیدم که از سمت حرم به طرف من آمد، به گونه ای که فهمیدم که این نور فاطمه زهرا است، عده ای نیز همراه وی بودند، حضرت به سمتم آمد، گفتم: خانم: چرا آقا نمی آید تا این غم وغصه گرفتاران ونیازمندان را برطرف سازد.. از غم فراق یار گفتم واز خود نگفتم. خانم به من گفت: به دردت صبور باش، من هم خیلی درد دارم، اما با این وجود به کمک تو می آیم، - البته اینجا برخی مطالب است که برای کسی نخواهم گفت - ناگهان از روی ویلچر برخاستم، وبه دنبالش دویدم..
درهمین حال بود که از خواب برخاستم، با ناباوری خودم را ایستاده بر پای خود دیدم، دیدم می توانم راه بروم، دیگر اثری از بی حسی پا وناتوانی در خود نیافتم.
انتقاد شديد نويسنده اهل سنت از بدعتگذاري سعوديها
بدعتگذاري سعوديها در برگزاري نماز شب به جماعت در مسجدالحرام و مسجدالنبي(ص) با انتقاد شديد يكي از نويسندگان مشهور سعودي مواجه شده است.
به گزارش خبرنگار «بازتاب»، دكتر «محمد جميل كتبي»، نويسنده معروف سعودي و مقيم مكه، به تازگي ضمن مقالهاي اعلام كرد: از آنجايي كه همه علما و فقها و مورخان عصر اول اسلامي، متفق هستند كه نماز تراويح، از ابداعات و ابتكارات خليفه دوم است، بهتر است نماز تراويح جماعت در ماه رمضان در مسجدالحرام تعطيل شود تا مزاحمتي براي كساني كه عمره به جا ميآورند، ايجاد نشود.
عبارت عربي آن مقاله چنين است: «صلاه الليل او التراويح، اتفق العلما و الفقها ان اول من جمعها في جماعه هو سيدنا عمر بن الخطاب ـ رضي الله عنه ـ و ما اتفق العلما و المورخون ان سيدنا محمد ـ صلي الله عليه و سلم ـ لم يجمعها في جماعه».

نماز تراويح، همان نماز شب است كه از ساعت 10 تا 12 در مسجدالحرام اقامه شده و جمعيت انبوهي آن را به صورت جماعت ميخوانند. به عقيده اين نويسنده سعودي، بدعت مذكور، سبب ضايع شدن حق زائراني ميشود كه از راهي طولاني با پرداخت هزينههاي گزاف به مكه آمدهاند تا عمره انجام دهند اما در اين اجتماع، قادر به انجام وظايف شرعي خود نيستند.
به نوشته «محمد جميل كتبي»، جمعيت عظيمي كه براي نماز تراويح در مسجد الحرام حاضر ميشود، سبب دشواريهاي فراواني ميشود كه از آن جمله تعطيل شدن شهر و ازدحام و شلوغي بياندازه و حتي پديد آمدن ناهنجاريهاي اخلاقي و سوءرفتار به دليل فشردگي جمعيت است.
وي در اين مقاله شماره 13485 در روزنامه «السياسة» كويت، مورخ 28 ربيعالثاني 1427، مينويسد: خداوند متعال مسجدالحرام را براي انجام يك فريضه بي مانند و بيبديل قرار داده كه همان طواف و سعي صفا و مروه است و اين كاري است كه در هيچ مسجد ديگري نميتوان انجام داد. اما نماز تراويح را در هر مسجدي ميتوان خواند.
وي تاكيد ميكند كه اقامه نماز تراويح در مسجد نبوي و مسجدالحرام به صورت جماعت، از دوران سعودي آغاز شده و پيش از آن سابقه نداشته است. وي ميگويد كه پيش از اين هم در روزنامه «البلاد» مورخه 5/1/1427 شماره 17650 اين مطالب را يادآور شده است.
نماز شب البته ميان شيعيان هم وجود دارد و رسول خدا (ص) هم آن را فرادا بيرون از مسجد ميخواندند، چرا كه نماز شب عملي مستحبي و ويژه رابطه افراد با خداست و فلسفه نماز جماعت در باره آن صادق نيست.
نماز تراويح
نماز تراويح
محمد امین پورامینی
يكى از مسائلى كه برادران اهل سنت توجه خاصى بدان داشته و اهميت فراوانى به آن مى دهند، نماز تراويح است. آنان در صددند كه اين مسئله و مشروعيت آن را به شريعت و صاحب آن نسبت دهند ولى در مقابل، شيعه اماميه آن را نه تنها جزء شريعت نمى دانند، بلكه از بدعت هاى برخى از صحابه مى شمارند. ما در اين بحث برآنيم كه با بررسى اين مسئله سرمنشأ آن را پيدا كنيم كه آيا پيامبر اسلام به انجام دادن نمازهاى مستحبّى به صورت جماعت در شب هاى ماه مبارك رمضان دستورى صادر كرده، يا آن كه ديگران آن را جزء شريعت شمرده اند، و حكم اين بدعت چيست؟
تراويح در لغت و اصطلاح
تراويح جمع «ترويحه» و در اصل اسم است براى مطلق نشستن، لكن در اصطلاح اطلاق مى شود بر هر نشستن به جهت استراحت بعد از قرائت چهار ركعت از نمازهاى مستحبى در شب هاى ماه رمضان.(1)
پايه گذار نماز تراویح كيست؟
مرحوم سيد شرف الدين مى فرمايد: «از جمله مسائلى كه عمر تشريع كرد و در مقابل
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ1 . المعجم الوسيط، ص 380; لسان العرب، ج 2، ص 462.
|
|
|
|
نص اجتهاد نمود، نماز تراويح است. زيرا اين نوع نماز را پيامبر(صلى الله عليه وآله) نياورده و در زمان
ابى بكر نيز سابقه نداشت. خداوند متعال اجتماع را براى اداى نماز مستحبى به جز نماز باران نخواسته است و تنها نمازهاى واجب است كه بر جماعت خواندن آن، بسيار تأكيد شده است.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نمازهاى مستحبّى ماه رمضان را فرادى به جاى مى آورد، و مردم را نيز تشويق مى نمود كه آن را به جماعت نخوانند.
در زمان ابوبكر نيز تا هنگامى كه وى از دنيا رفت، اوضاع چنين بود و بعد از به خلافت رسيدن عمربن خطاب در سال اوّل خلافتش نيز وضع بر همين منوال بود; تا آن كه وى در ماه رمضان سال چهاردهم هجرى با گروهى از صحابه وارد مسجد شد و ديد كه مردم نمازهاى مستحبى به جاى مى آورند، ولى عدّه اى در حال قيام، جمعى در حال ركوع، دسته اى در حال سجده و گروهى نيز نشسته بودند و جماعتى هم تسبيح مى گفتند يا قرآن تلاوت مى كردند... .
عمر از ديدن اين منظره ناخشنود شد، لذا تصميم گرفت آن را سامان دهد. از همين رو براى آنان نماز تراويح را در اوايل شب هاى ماه رمضان قرار داد و اعلان عمومى كرد كه همه در آن شركت كنند. سپس به شهرها و كشورها بخشنامه كرد، و در مدينه دو نفر را قرار داد تا امام جماعت در نماز تراويح باشند: يكى، براى مردان و ديگرى، براى زنان...».(1)
بخارى در صحيح به سندش از عبدالرحمن بن عبد قارى نقل مى كند: «در يكى از شب هاى رمضان با عمر به مسجد رفتيم، ديديم مردم دسته دسته و پراكنده هستند، هر كسى براى خود يا با گروه خود نماز مى خواند، عمر گفت: به نظر من اگر اينان به يك امام اقتدا كنند بهتر است، لذا تصميم خود را گرفته و دستور داد ابى بن كعب پيش نماز همه باشد. شبى ديگر با وى به مسجد رفتيم، ديديم مردم نمازهاى مستحبّى شب هاى رمضان را به جماعت مى خوانند. آن گاه عمر گفت: اين بدعت خوبى است!»(2)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ1 . اجتهاد در مقابل نص، ص 254 ـ 255.
2 . صحيح بخارى، ج 2، ص252; موطأ مالك بن انس، ص 73، كنزالعمال، ج8، ص408.
|
|
|
|
اعتراف به بدعت گذارى
قسطلانى در شرح خود بر صحيح بخارى در شرح و توضيح كلام عمر كه گفت: «اين بدعت خوبى است» مى نويسد: «اين كه آن را بدعت دانست بدان علت است كه پيامبر دستور نداده بود تا نمازهاى مستحبّى ماه رمضان را به جماعت بخوانند، در زمان ابوبكر نيز سابقه نداشت، در اولِ شب هم نبود، و اين تعداد ركعت هم نداشت.»(1)
شبيه همين توضيح در فتح البارى و عمدة القارى و ديگر شروح صحيح بخارى نيز آمده است.
ابوالوليد محمد بن شحنه در حوادث سال 23 هجرى مى گويد: «... عمر نخستين كسى بود كه دستور داد مردم نماز تراويح را به جماعت بخوانند.»
سيوطى نيز در تاريخ الخلفا از ابى هلال عسكرى نقل مى كند: «عمر نخستين كسى بود كه در ماه رمضان دستور داد نماز تراويح را به جماعت بگزارند...».
هم چنين محمدبن سعد در جلد سوّم طبقات هنگامى كه از عمر نام مى برد، مى گويد: «او نخستين كسى است كه دستور داد نمازهاى شب هاى ماه رمضان (تراويح) را به جماعت بگزارند و به شهرها و كشورها هم بخشنامه كرد، و اين در ماه رمضان سال چهاردهم هجرى بود.»
ابن عبدالبر در شرح حال عمر در الاستيعاب مى نويسد: «اوست كه ماه رمضان را با نماز مستحبّىِ دسته جمعى نورانى كرد».(2)
مخالفت با بدعت
ابن ابى شيبه از عبدالرازق روايت كرده است: ابن عمر نماز تراويح را به جماعت نمى خوانده است.(3)
مجاهد مى گويد: «كسى نزد ابن عمر آمد و گفت: آيا در ماه رمضان نماز تراويح را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ1 . ارشاد السارى، ج 5، ص 4.
2 . ر.ك: سيد شرف الدين، الاجتهاد و النص.
3 . المصنف، ج 5، ص 264، ح 7742.
|
|
|
|
به جماعت بخوانم؟ عمر پرسيد: آيا مى توانى قرآن بخوانى؟ گفت: آرى. گفت: آيا
مى خواهى چون درازگوش ساكت باشى؟ در خانه نماز بخوان.(1)
ربيع مى گويد: «شافعى نماز تراويح را با مردم نمى خواند، بلكه در خانه خود به جاى مى آورد.»(2)
لبيب السعيد مى گويد: «مالك، ابويوسف و برخى شافعيان به جاى آوردنِ نماز تراويح را به صورت فرادى و در خانه بهتر مى دانستند».(3)
نهىِ پيامبر(صلى الله عليه وآله) از به جاى آوردن نماز مستحبى به جماعت
از جمله امورى كه دلالت بر بطلان بجاى آوردن نماز تراويح به جماعت دارد، اين كه در روايات بسيارى پيامبر(صلى الله عليه وآله) مردم را وادار نموده تا نماز نافله را در خانه به جاى آورند، زيرا اين امر به اخلاص و قبولى نزديك تر است.
عبدالله بن مسعود از پيامبر(صلى الله عليه وآله) سؤال نمود: نماز مستحبّيى را در خانه به جاى آوردن بهتر است يا در مسجد؟ حضرت فرمود: آيا نمى بينى كه خانه من چقدر به مسجد نزديك است، با اين وصف من دوست دارم كه نمازهايم را در خانه ام به جاى آورم، مگر اين كه نمازهاى واجب باشد.(4)
همچنين آن بزرگوار فرمود: «نماز واجب را بايد در مسجد خواند و نماز مستحبى را در خانه.»(5)
هم چنين آن بزرگوار(صلى الله عليه وآله) فرمود: «بر شما باد به نماز در خانه هايتان، زيرا بهترين نماز انسان، نمازى است كه در خانه خوانده شود، مگر نمازهاى واجب.»(6)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ1 . همان، ح 7743.
2 . تاريخ مدينة دمشق، ج 51، ص 384.
3 . التغنّى بالقرآن، ص 117.
4 . الترغيب و الترهيب، ج 1، ص 379، ح 4.
5 . كنزالعمال، ج 8، ص 384، ح 23363.
6 . صحيح مسلم با شرح نووى، ج 6، ص 39; فتح البارى، ج 4، ص 252 و التاج الجامع للاصول، ج 2، ص67.
|
|
|
|
نمى توان ادعا كرد كه اين رواياتِ مطلقه، به دستور عمر بن خطاب در نماز تراويح تخصيص مى خورد، زيرا تخصيص، به دليل و سند شرعى از جانب معصوم احتياج دارد، كه چنين سندى وجود ندارد.
نماز تراويح از ديدگاه علماى شيعه اماميه
علماى اماميه بر بدعت بودن به جاى آوردن نماز تراويح به جماعت اتفاق كرده و آن را حرام مى دانند:
1 ـ سيد مرتضى(رحمه الله) مى گويد: «شكى نيست كه نماز تراويح بدعت است.»(1)
2 ـ شيخ طوسى(رحمه الله) مى فرمايد: «نافله هاى ماه رمضان به فرادى خوانده مى شود و جماعت در آن بدعت است.
شافعى مى گويد: فرادى خواندنِ آن براى من دوست داشتنى تر است. دليل ما اجماع شيعه است در بين ايشان هيچ اختلافى نيست كه جماعت در آن بدعت است.
هم چنين زيد بن ثابت از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) روايت كرده است: نماز گزاردن در خانه بهتر است، جز در نمازهاى واجب.(2)
3 ـ شيخ على بن محمّد قمى مى گويد: «دليل ما ]بر بدعت بودن آن[ اتفاق همه امّت اسلام است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در طول زندگى خود نافله رمضانى را كه تراويح مى نامند به جماعت نخواند; هم چنين اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در طول خلافت ابوبكر آن را اين گونه نخواندند، تا آن كه عمر در عصر حكومتش دستور اقامه جماعت آن را داد و سنت همان است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) پايه گذارى نموده، و در غير اين صورت بدعت است».(3)
4 ـ علامه حلّى(رحمه الله) مى فرمايد: «جمهور «علماى عامه» جماعت در نماز تراويح را جايز دانسته اند، چون عمر مردم را وادار ساخت كه آن را با «أبىّ» به جماعت بخوانند. ولى فعل او حجّت نيست، چون در دوره پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ابوبكر نبوده است; از همين رو عمر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ1 . الشافى فى الامامة، ج 4، ص 219.
2 . الخلاف، ج 1، ص 529.
3 . جامع الخلاف و الوفاق، ص 119.
|
|
|
|
آن را بدعتى خوب معرفى نموده است و جماعت اهل سنّت آن را به وى نسبت داده اند،
و اگر اين كار سنت بود، بدعت نمى شد.»(1)
5 ـ شيخ على بن يونس عاملى مى گويد: «به پا داشتن شب هاى ماه رمضان ]به نماز [به طور فرادى نزد ما ثابت است، نه به جماعت.»(2)
6 ـ شيخ جعفر كاشف الغطاء مى گويد: «اجماع امّت است بر اين كه اين عمل بدعت است، حتّى خود وى نيز گفت كه اين عمل بدعت است و بدعتِ خوبى است، حال آن كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)فرمود: هر بدعتى گمراهى و گمراه در آتش است».(3)
7 ـ محدّث بحرانى مى گويد: «شكّى نيست نزد اصحاب ما كه جماعت در اين نافله حرام است و روايات زيادى در اين زمينه وجود دارد».(4)
8 ـ علامه مجلسى(رحمه الله) مى نويسد: «قرار دادن عدد خاص در شريعت، و سنت جلوه دادن آن بدعت است، رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به آن دستور نداده و آن را به جاى نياورده است».(5)
نماز تراويح از ديدگاه امامان شيعه
1 ـ امام رضا(عليه السلام) فرمود: «به پا داشتن تراويح به جماعت جايز نيست».(6)
2 ـ زراره و محمّدبن مسلم و فضيل از حضرت امام باقر و امام صادق(عليهما السلام) درباره انجام دادن نافله هاى ماه رمضان به جماعت در شب هاى آن پرسيدند، آن دو بزرگوار فرمودند: «رسول خدا(صلى الله عليه وآله) پس از انجام نماز عشاء به خانه مى رفت، آن گاه آخر شب به مسجد مى آمد و به نماز مشغول مى گرديد. شب اوّل ماه رمضان، طبق روال هميشگى به
مسجد آمد، عده اى پشت سر آن حضرت به صف ايستادند، حضرت آنان را رها ساخت و به خانه بازگشت. اين رويش تا سه شب تكرار گرديد; در روز چهارم آن حضرت بر
1 . تذكرة الفقهاء، ج 2، ص 284.
2 . الصراط المستقيم، ج 3، ص 26.
3 . كشف الغطاء، ج 1، ص 18.
4 . الحدائق الناضرة، ج 10، ص 521.
5 . بحارالانوار، ج 31، ص 11.
6 . وسائل الشيعه، ج 8، ص 47.
|
|
|
|
فراز منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى فرمود: اى مردم! به جماعت خواندنِ نماز نافله در شب هاى ماه رمضان بدعت است. نماز ضحى بدعت است. آگاه باشيد كه در شب هاى ماه رمضان نماز شب را به جماعت نخوانيد. نماز ضحى را نخوانيد كه آن نافرمانى خداست. آگاه باشيد كه هر بدعتى گمراهى است، و سرانجام هر گمراهى دوزخ خواهد بود! آن گاه حضرت از منبر پايين آمد، در حالى كه مى فرمود: انجام دادن سنّت گرچه كم باشد از بدعت فراوان بهتر است».(1)
3 ـ امام صادق(عليه السلام) فرمود: «هنگامى كه حضرت اميرمؤمنان(عليه السلام) به كوفه آمدند، به حسن بن على(عليه السلام)دستور دادند كه در بين مردم اعلام كنند كه اداىِ نماز ]نافله[ در ماه رمضان با جماعت ممنوع است. مردم وقتى كه اين سخن را شنيدند، فرياد برآوردند: «وا عمراه، وا عمراه». اميرمؤمنان(عليه السلام) پرسيد: اين سروصدا چيست؟ امام حسن(عليه السلام)عرض كرد: اى امير مؤمنان! فرياد "وا عمراه" سر داده اند. حضرت فرمود: به آنان بگو بخوانند».(2)
4 ـ سليم بن قيس از اميرالمؤمنين(عليه السلام) نقل مى كند كه فرمود: «... به خدا سوگند! دستور دادم كه مردم در ماه رمضان جز بر نمازهاى واجب، جماعتى را برپا نسازند، و به ايشان گفتم كه اداى نافله ها به جماعت بدعت است; برخى از لشكريانم فرياد برآوردند كه اى اهل اسلام! سنّت عمر تغيير كرد، او ما را از نمازهاى نافله ماه رمضان باز مى دارد، تا آن جا كه ترسيدم در لشكرگاه سر به شورش نهند».(3)
توجيهاتی سست
علماى اهل سنت هنگام مواجهه با اين مسئله در صدد برآمده اند تا براى آن از هر طريق ممكن استدلال كنند كه ما در اين جا به برخى از ادلّه و جواب آنها اشاره مى كنيم:
1 ـ عايشه مى گويد: «نيمه شبى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از منزل خارج گرديد و براى اداى نماز به مسجد رفت، عده اى به او اقتدا كردند. مردم ماجرا را در روز به ديگران بازگو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ1 . وسائل الشيعه، ج 8، ص 46، ح 10062.
2 . همان، ح 10063.
3 . همان، ح 10065.
|
|
|
|
نمودند، تا آن كه سه شب گذشت و مسجد پر از جمعيت شد. در روز چهارم رسول خدا(صلى الله عليه وآله) پس از اداىِ نماز صبح رو به مردم كرد و فرمود:
«... مى ترسم كه اين كار بر شما واجب گردد و نتوانيد. و رسول خدا در حالى از دنيا رفت كه مسئله بر همان منوال باقى مانده بود».(1)
جواب:
الف) دلالت حديث ناتمام است و معلوم نيست كه جريان در ماه رمضان بوده باشد.
ب) بر فرض وقوعِ اين امر در ماه مبارك رمضان، ماجرا پايانى دارد كه در روايات اهل بيت(عليهم السلام) آمده است، و آن عبارت از نهىِ رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و بدعت دانستن اين كار است.(2)
ج) حديث ضعف سند دارد، چون در طريق او يحيى بن بكير است كه مورد تضعيف واقع شده است.(3)
د) اين احتمال با تعبير عمر به «نعمت البدعة» سازگارى ندارد.
2 ـ به حديث ابن وهب از ابى هريره استدلال شده كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) وارد مسجد شد، ديد مردم در ماه رمضان گوشه اى از مسجد مشغول خواندن نمازند. پرسيد: چه نمازى است؟ عرض شد: گروهى هستند كه به امامت ابىّ بن كعب نماز مى خوانند. حضرت(صلى الله عليه وآله)فرمود: به حقّ رسيده اند و كار خوبى انجام مى دهند.(4)
جواب:
الف ـ در اين حديث، نوع نماز مشخص نشده است.
ب ـ ابن حجر بعد از نقل حديث آن را از دو جهت تضعيف نموده است: جهت اول
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ1 . صحيح بخارى، ج 1، ص 343.
2 . وسائل الشيعه، ج 8، ص 48، ح 0062.
3 . تهذيب الكمال، ج 20، ص 40; سير اعلام النبلاء، ج 10، ص 612.
4 . فتح البارى، ج 4، ص 252.
|
|
|
|
آن كه در سند آن مسلم بن خالد است كه تضعيف شده، و جهت ديگر اين كه در حديث آمده كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) مردم را بر ابى بن كعب جمع كرد، درحالى كه معروف آن است كه عمر اين كار را كرده است.(1)
3 ـ ممكن است كسى ادعا كند كه استحباب به جماعت خواندن نماز تراويح را مى توان با حديث پيامبر(صلى الله عليه وآله) ثابت نمود كه فرمود: «عليكم بسنّتى و سنّة الخلفاء الراشدين بعدى، تمسّكوا بها و عضّوا عليها بالنواجد.(2) بر شما باد بر سنت من و سنت خلفاى راشدين پس از من، و به آن چنگ زده و ثابت قدم باشيد.»
جواب:
الف) اين حديث با تمام طُرقش ضعيف است; همان گونه كه در جاى خود به اثبات رسيده است.
ب) بر فرض صدور، سخن در مصداق خلفاى راشدين است. خلفاى راشدين كسانى هستند كه به دستور خداوند و توسط پيامبر(صلى الله عليه وآله) به مقام امامت و ولايت منصوب گرديدند، كه همان دوازده امام(عليهم السلام) مى باشند، به خصوص آن كه تعبير خلفاى راشدين بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله) اصطلاح شد.
بدعت چيست؟
بدعت در لغت به معناى ايجاد چيزى تازه و جديد است. البته نوآورى لازمه زندگى بشرى است و رشد و ترقى را فراهم مى سازد; ولى در اصطلاح به معناى ورود عنصرى غيردينى در مجموعه آموزه هاى الهى به نام دين مى باشد. روشن است كه بدعت حرام است. رسول خدا(صلى الله عليه وآله)فرمود: «هر بدعتى گمراهى، و هر گمراهى در آتش است.»(3)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ1 . همان.
2 . المعجم الكبير، ج 18، ص 248.
3 . كافى، ج 1، ص 57.
|
|
|
|
توضيح آن كه: دست بشر از نوآورى در احكام الهى كوتاه است; به اين دليل كه
عبادات توقيفى است نه اختراعى، و كيفيت انجام دادن آن از جانب شارع مقدس صادر مى گردد و اگر دست بشر در آن باز گردد دين خدا دستخوش انحراف قرار گرفته و ديرى نمى گذرد كه به تحريف گرفتار مى آيد.
سيد مرتضى(رحمه الله) مى گويد: «ما نمى توانيم بر اساس مصلحت سنجى، در دين نوآورى داشته باشيم، زيرا اين كار بدون هيچ اختلافى جايز نبوده و حلال نيست.»(1)
عده اى از علماى اهل سنت بدعت در كلام عمر را به معناى لغوى آن گرفته اند. اين توجيه صحيح نيست، زيرا دايره آن شامل احكام دين نمى شود، و بى شك نماز از عبادت هاى دينى است و هرگونه نوآورى در آن، بدعتِ اصطلاحى است.
دسته اى ديگر بدعت را به پنج قسم: حرام، مستحب، مباح، مكروه و حرام تقسيم كرده اند. بر اين اساس، بدعت در نماز تراويح را بدعتِ حسن دانسته اند. اين تقسيم نادرست است، زيرا در اصطلاح شرع، بدعت جز ابداع حكمى كه بر مبناى شرع نيست، معنايى ندارد; چنين فعلى حرام و مبغوضِ شارع است. در اين صورت چگونه مى توان آن را بدعتِ حسن ناميد؟
مرحوم شهيد مى فرمايد: «بدعت در نزد ما جز بر قسم حرام استعمال نمى گردد».(2)
كلامى از شرف الدين
وى در آخر بحثِ تراويح مى فرمايد: «اينان چنين پنداشته اند كه عمر با نماز تراويح اش آنچه را كه خدا و پيامبر از حكمت آن غافل بوده اند، تدارك نموده است; در صورتى كه خود سزاوارترند از حكمت خداوند در قوانين و نظاماتش غافل باشند. كافى است كه در ردّ به جماعت گزاردن نمازهاى مستحبّى ماه رمضان بگوييم: خداوند
خواسته است بندگانش در دل شب ها با وى خلوت كنند و در پيشگاهش گريه و زارى
1 . شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 283.
2 . بحارالانوار، ج 71، ص 203.
|
|
|
نمايند و با مناجات و راز و نياز با وى حوايج و گرفتارى هاى خود را عرضه بدارند و چشم به رحمت و اميد به مرحمت ذات اقدس او داشته باشند و بدانند كه پناهگاهى جز او ندارند، و نجات دهنده ايشان خداى مهربان است.
به همين جهت، خداوند سبحان مستحبات را از قيد جماعت رها ساخته است تا بندگان بتوانند به تنهايى آن طور كه مى خواهند به خدا نزديك شوند و در پيشگاه وى بنالند...
ديگر اين كه، رهاساختن مستحبات از قيد جماعت باعث مى شود كه خانه ها از بركت و شرافت نماز خواندن خالى نشود و لذت و نشاط تربيتى آن محفوظ بماند، تا از اين راه فرزندان به پيروى از پدران و مادران و نياكان خود راه دين دارى و مسلمانى را بياموزند...».(1)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ1 . اجتهاد در مقابل نص، ص 257 ـ 258.
گزارش تصويري از نشست علمی پيشينه تشيع در ميان اصحاب پيامبر اسلام(ص)
|
| ||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||



وب سايت جديد : www.m-pouramini.ir